![]() |
![]() |
|
| نویسه |
|
بعد این همه وقت اومدم که بگم زندگی 1000 تا پایین بالا داره، الان ترم 7 مهندسی برقم، روزگارمم عالیه شکر خدا، شاید بخاطر دعاهای دوستامه:)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 18:0 توسط محسن |
|
|
نيمه شب آواره و بي حس و حال، در سرم سوداي جامي بي زوال. پرسه اي آغاز كرديم در خيال، دل به ياد آورد ايام وصال. از جدايي يك دو ماهي مي گذشت، يك دو ماه از عمر رفت و برنگشت... دل به ياد آورد اول بار را، خاطرات اولين ديدار را... آن نظر بازي و آن اسرار را، آن دو چشم مست آهو وار را... آمد و هم آشيان شد با منو، هم نشين و هم زبان شد با منو... خسته جان بودم كه جان شد با منو، ناتوان بود و توان شد با منو... دامنش شد خوابگاه خستگي... اين چنين آغاز شد دلبستگي... واي از آن شب زنده داري تا سحر، واي از آن عمري كه با او شد بسر... مست او بودم ز دنيا بي خبر، دم به دم اين عشق ميشد بيشتر... آمد و در خلوتم دمساز شد، گفتگو ها بين ما آغاز شد... گفتمش در عشق پابرجاست دل، گر گشايي چشم دل، زيباست دل... گر تو زورق وان شوي، درياست دل... بي تو شام بي فرداست دل... دل ز عشق تو حيران شده، در پي عشق تو سرگردان شده... گفت در عشقت وفادارم بدان، من تو را بس دوست دارم بدان... شوق وصلت را بسر دارم بدان، چون تويي مخمور، خمارم بدان... با تو شادي ميشود غم هاي من، با تو زيبا ميشود فرداي من... گفتمش عشقت به دل افزون شده، دل ز جادوي رخت افسون شده... جز تو هر يادي به دل مدفون شده، عالم از زيباييت مجنون شده... بر لبم بگزاشت لب، يعني خموش... طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش... در سرم جز عشق او سودا نبود، بهر كس جز او در اين دل جا نبود... ديده جز بر روي او بينا نبود، همچو عشق من، هيچ گل زيبا نبود... خوبي او شهره ي آفاق بود، در نجابت، در نكويي طاق بود... روزگار اما وفا با ما نداشت، طاقت خوشبختي ما را نداشت... پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت، بيگمان از مرگ ما پروا نداشت... آخر اين قصه هجران بود و بس، حسرت و رنج فراوان بود و بس... يار ما را از جدايي غم نبود، در غمش مجنون عاشق كم نبود... بر سر پيمان خود محكم نبود، سهم من از عشق جز ماتم نبود... با من ديوانه پيمان ساده بست، ساده هم آن عهد و پيمان را شكست... بيخبر پيمان ياري را گسست، اين خبر ناگاه پشتم را شكست... آن كبوتر عاقبت از بند رست، رفت و با دلداري ديگر عهد بست... با كه گويم او كه هم خون منست، خصم جان و تشنه ي خون منست...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 17:59 توسط محسن |
|
|
سلام, سلام زندگي كوتاه من!
باز هم دلم گرفته... آمده ام تا سخت ترين لحظاتم را در آغوش تو باشم! آمده ام تا دلتنگيم را برايم آسماني بنويسي! تنها تو دركم ميكني... اين روزها با آشفتگي خو گرفته ام. تنها آغوش توست كه آرامش را به دل آشفته ام باز ميگرداند... تو را هم آغوش دل تنگم ميپرستم... اين روزهايم را با چه كسي جز تو ميتوانم بگويم?! بهترينم, تنها تو آرامش را به من هديه كرده اي... خسته ام... به اندازه ي تمام خستگي ها... به اندازه ي زندگي خسته ام. مهربانم, تو را تنها دليل خويش ميبينم... نجاتم بده, از دلتنگي ها رهايم كن, زندگيم را معني ببخش! هرگز تنهايم مگذار, ميترسم! از تنهايي ميترسم... از سكوت, از فراموشي ميترسم... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:27 توسط محسن |
|
|
عشق من، همدم تنهايي ها، مهربانترين! روزهايم را به خاطر بسپار! خاطرات دورتر ها را به ياد آور، روزهاي شادي! روزهاي سبز، روزهاي روشن! دفتر تنهايي ام را ورق بزن! با من باش! برايم بخوان! صبر كن! چشم هايم به تاريكي، به زردي، به خزان عادت كرده! روزهاي بر باد رفته ام را فرياد بزن! دفتر خاطرات من، مهربانم! همدمم! با من باش! بخاطر بسپار! اين روزهايم را بنويس... فردا، روزهايم را از تو ميخواهم! دفترم، سكوتت را بشكن... بخوان! فقط بخوان! از دورترها بخوان... از كودكي هايم، از بازي، نشاط، خنده... از روشني هايم بخوان. از آرزوهايم بگو! از آرزوي نگاهي مهربان، از آرزوي نوازش، محبت، توجه، عشق. چشم هايم خيس است، قطره ي اشكم را ببين! همينجا! همين لكه! نگاه كن، ميبيني؟! كنارش نوشته ام "باز هم دلم تنگ شده!" يادت هست؟! آن شب هم دلم تنگ شده بود. دلتنگي هايم را تنها با تو گفتم، رويا هايم را با تو ديدم و بس! برترينم، اشكم را همه ديدند ولي تنها تو بودي كه دليلش را فهميدي!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 14:4 توسط محسن |
|
|
دلم تنگ است... دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است... سکوتم سرد و بارانیست... نمیدانم چرا در قلب من پاییز طولانیست...
باز هم اینجام... برای تو مینویسم... اصلا برای دل خود خواهم مینویسم... برای خود از تو مینویسم... از تمام هستیم، از زندگانیم... از تو مینویسم. کاش تنها نبودم، کاش تنها نبودیم... من تو را دارم... در همین خانه ی تنهایی هایم، در قلبم... من تو را دارم و تو من را... ولی باز هم تنهاییم، هر دو تنهاییم... کاش بغض گلویم را نمیفشرد، کاش میتوانستم صحبت کنم، کاش صدایم در گلو نمیشکست! تمام خستگی هایم را در کنار تو ام... تمام دلبستگی ها را با تو دارم... همیشگیم باش! جاودانه و مانا! کاش قلبم را با کسی جز تو قسمت نمیکردم، کاش قلبم را با عشق فانی زخمی و خسته نمیکردم، کاش تو را داشتم، کاش تو را در تنهایی هایم داشتم، کاش در اوج تنهایی کنارم بودی... کاش تنهایم نمیگذاشتی، کاش تنهایت نمیگذاشتم، در اوج دلتنگیها تو را کم دارم، تو را برای لحظات تنهاییم میخواهم... بغضم را در گلویم میشکنم... فریاد خواهم زد که "تنهایم مگذار"... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 18:17 توسط محسن |
|
|
سلام بر تو... سلام بر تو ای مهربان ترينم... سلام بر تو ای همتای بی همتای من
نازنينم، هم آغوش شبهای پر از سکوتم، تو را ميپرستم... شايد خودخواهيست... مهربانم، تو را از صميم قلب، براي دل مسکينم ميخواهم... بيا... تنهايم... تنهاترم مخواه... خسته ام... خسته! و تو ای همراه... من بازگشتم... بازگشتم تا خلافتم را کامل کنم... بازگشتم تا آشفتن کلمات را در کنار شما به نظاره بنشينم... تنهايم مخواهيد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 9:41 توسط محسن |
|
|
سلام ، بچه ها ... اون اتفاقی که نباید می افتاد ...... افتاد.
یه اتفاق بد ، ... نه، نه ... خوب، ... نمی دونم! شاید دیگه اصلا از اینترنت استفاده نکنم ... شاید دیگه تو این وبلاگ چیزی ننویسم. ... شاید دفعه ی دیگه که تو این وبلاگ چیزی مینویسم ، تو تهران ... یا حتی تو ایران نباشم. معنی جمله ی قبلی رو فکر میکنم مجید از همه بهتر بدونه! آخه قبلا من و مجید یه قرارایی با هم گذاشتیم. اینم آخرین پست من ... تا اطلاع ثانوی(البته تو این بلاگ) تو مرا می فهمی بدرود ... با غمگین ترین آواز شادی !!! محسن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 13:20 توسط محسن |
|
|
اولا: آرزو من اصلا خوشم نمی آد به افراد خانوادم توهین کنی(واقعا این رو میشه به حساب بی فرهنگی گذاشت و من دوست ندارم درباره ی دوست رفیقم (محسن) این طور فکر کنم )
دوم : محسن اصلا برای شوخی اون رو ننوشتم که اون چرت و پرت رو نوشتی من هم با نوشتن پرت و پلا میتونم به شما و رفیقات توهین کنم . سابقه ی برادرم : سه سال شرکت در کلاس های آواز کلاسیک.کرال و سلفژ دکتر اسفندیار قره باغی ( رئیس انجمن آواز کلاسیک ایران) یک سال شرکت در کلاس آواز پاپ و سلفژ حمید پناهی سه سال عضویت در گروه کر سمفونیک تبریز یک سال عضویت در ارکستر ملی رودکی تبریز دو سال عضویت در ارکستر کلاسیک شهریار اینها اصلا شوخی نیست که شما اون مطالب رو نوشتید .(محسن میتونی بری از داود عالی نژاد بپرسی) همچنین اصلا خوشم نمی آد مطالبی که من مینویسم بدون اجازه پاک کنی. پسر زشت |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 21:1 توسط محسن |
|
|
بهروز ... چه حسی داری از اين كه حس موسيقی شناختی رو در من برانگيختی؟ خوب... از اين به بعد بعضی وقتا از موسيقی هم يه چيز يادتون ميدم. یکی از آهنگام رو هم براتون میزارم ... البته حجمش زیاده بعدا تبدیلش میکنم میزارم تو بلاگ. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 7:6 توسط محسن |
|
|
بگوييد که بر گورم بنويسند زندگی را دوست داشت ولی آن را نشناخت مهربان بود ولی مهر نورزيد طبيعت را دوست داشت ولی از آن لذت نبرد در آبگير قلبش جنب و جوش بود ولی کسی بدان راه نيافت در زندگی احساس تنهايی می نمود ولی هرگز دل به کسی نداد و خلاصه بنويسيد. زنده بودن را برای زندگی دوست داشت نه زندگی را برای زنده بودن... کاملا مثل زندگی من(البته با یه کم تفاوت!) |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 7:2 توسط محسن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سين... به زيبايي سلام
لام... به افتخار لياقت داشتنت الف... به شيريني آمدن ميم... به پاکي معرفت و عشق و... س ل ا م |
| پیوندها |
|
پسر بد پسر خوب پسر زشت آرزو پریا آفتاب كميل زيبا |
|
RSS
|