تبليغاتX
پسری که سمپادی بود
.: من قلب ندارم :.
نيمه شب آواره و بي حس و حال، در سرم سوداي جامي بي زوال. پرسه اي آغاز كرديم در خيال، دل به ياد آورد ايام وصال. از جدايي يك دو ماهي مي گذشت، يك دو ماه از عمر رفت و برنگشت... دل به ياد آورد اول بار را، خاطرات اولين ديدار را... آن نظر بازي و آن اسرار را، آن دو چشم مست آهو وار را... آمد و هم آشيان شد با منو، هم نشين و هم زبان شد با منو... خسته جان بودم كه جان شد با منو، ناتوان بود و توان شد با منو... دامنش شد خوابگاه خستگي... اين چنين آغاز شد دلبستگي... واي از آن شب زنده داري تا سحر، واي از آن عمري كه با او شد بسر... مست او بودم ز دنيا بي خبر، دم به دم اين عشق ميشد بيشتر... آمد و در خلوتم دمساز شد، گفتگو ها بين ما آغاز شد... گفتمش در عشق پابرجاست دل، گر گشايي چشم دل، زيباست دل... گر تو‏ زورق وان شوي، درياست دل... بي تو شام بي فرداست دل... دل ز عشق تو حيران شده، در پي عشق تو سرگردان شده... گفت در عشقت وفادارم بدان، من تو را بس دوست دارم بدان... شوق وصلت را بسر دارم بدان، چون تويي مخمور، خمارم بدان... با تو شادي ميشود غم هاي من، با تو زيبا ميشود فرداي من... گفتمش عشقت به دل افزون شده، دل ز جادوي رخت افسون شده... جز تو هر يادي به دل مدفون شده، عالم از زيباييت مجنون شده... بر لبم بگزاشت لب، يعني خموش... طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش... در سرم جز عشق او سودا نبود، بهر كس جز او در اين دل جا نبود... ديده جز بر روي او بينا نبود، همچو عشق من، هيچ گل زيبا نبود... خوبي او شهره ي آفاق بود، در نجابت، در نكويي طاق بود... روزگار اما وفا با ما نداشت، طاقت خوشبختي ما را نداشت... پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت، بيگمان از مرگ ما پروا نداشت... آخر اين قصه هجران بود و بس، حسرت و رنج فراوان بود و بس... يار ما را از جدايي غم نبود، در غمش مجنون عاشق كم نبود... بر سر پيمان خود محكم نبود، سهم من از عشق جز ماتم نبود... با من ديوانه پيمان ساده بست، ساده هم آن عهد و پيمان را شكست... بيخبر پيمان ياري را گسست، اين خبر ناگاه پشتم را شكست... آن كبوتر عاقبت از بند رست، رفت و با دلداري ديگر عهد بست... با كه گويم او كه هم خون منست، خصم جان و تشنه ي خون منست...
+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 17:59  توسط محسن | 
سلام, سلام زندگي كوتاه من!

باز هم دلم گرفته... آمده ام تا سخت ترين لحظاتم را در آغوش تو باشم! آمده ام تا دلتنگيم را برايم آسماني بنويسي! تنها تو دركم ميكني... اين روزها با آشفتگي خو گرفته ام. تنها آغوش توست كه آرامش را به دل آشفته ام باز ميگرداند... تو را هم آغوش دل تنگم ميپرستم... اين روزهايم را با چه كسي جز تو ميتوانم بگويم?!

بهترينم, تنها تو آرامش را به من هديه كرده اي... خسته ام... به اندازه ي تمام خستگي ها... به اندازه ي زندگي خسته ام.

‏ مهربانم, تو را تنها دليل خويش ميبينم... نجاتم بده, از دلتنگي ها رهايم كن, زندگيم را معني ببخش! هرگز تنهايم مگذار, ميترسم! از تنهايي ميترسم... از سكوت, از فراموشي ميترسم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:27  توسط محسن | 
عشق من، همدم تنهايي ها، مهربانترين! روزهايم را به خاطر بسپار! خاطرات دورتر ها را به ياد آور، روزهاي شادي! روزهاي سبز، روزهاي روشن! دفتر تنهايي ام را ورق بزن! با من باش! برايم بخوان! صبر كن! چشم هايم به تاريكي، به زردي، به خزان عادت كرده! روزهاي بر باد رفته ام را فرياد بزن! دفتر خاطرات من، مهربانم! همدمم! با من باش! بخاطر بسپار! اين روزهايم را بنويس... فردا، روزهايم را از تو ميخواهم! دفترم، سكوتت را بشكن... بخوان! فقط بخوان! از دورترها بخوان... از كودكي هايم، از بازي، نشاط، خنده... از روشني هايم بخوان. از آرزوهايم بگو! از آرزوي نگاهي مهربان، از آرزوي نوازش، محبت، توجه، عشق. چشم هايم خيس است، قطره ي اشكم را ببين! همينجا! همين لكه! نگاه كن، ميبيني؟! كنارش نوشته ام "باز هم دلم تنگ شده!" يادت هست؟! آن شب هم دلم تنگ شده بود. دلتنگي هايم را تنها با تو گفتم، رويا هايم را با تو ديدم و بس! برترينم، اشكم را همه ديدند ولي تنها تو بودي كه دليلش را فهميدي!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 14:4  توسط محسن | 
دلم تنگ است... دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است... سکوتم سرد و بارانیست... نمیدانم چرا در قلب من پاییز طولانیست...

باز هم اینجام... برای تو مینویسم... اصلا برای دل خود خواهم مینویسم... برای خود از تو مینویسم... از تمام هستیم، از زندگانیم... از تو مینویسم.

کاش تنها نبودم، کاش تنها نبودیم... من تو را دارم... در همین خانه ی تنهایی هایم، در قلبم... من تو را دارم و تو من را... ولی باز هم تنهاییم، هر دو تنهاییم...

کاش بغض گلویم را نمیفشرد، کاش میتوانستم صحبت کنم، کاش صدایم در گلو نمیشکست!

تمام خستگی هایم را در کنار تو ام... تمام دلبستگی ها را با تو دارم... همیشگیم باش! جاودانه و مانا!

کاش قلبم را با کسی جز تو قسمت نمیکردم، کاش قلبم را با عشق فانی زخمی و خسته نمیکردم، کاش تو را داشتم، کاش تو را در تنهایی هایم داشتم، کاش در اوج تنهایی کنارم بودی... کاش تنهایم نمیگذاشتی، کاش تنهایت نمیگذاشتم، در اوج دلتنگیها تو را کم دارم، تو را برای لحظات تنهاییم میخواهم...

بغضم را در گلویم میشکنم... فریاد خواهم زد که "تنهایم مگذار"...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 18:17  توسط محسن | 
سلام بر تو... سلام بر تو ای مهربان ترينم... سلام بر تو ای همتای بی همتای من

نازنينم، هم آغوش شبهای پر از سکوتم، تو را ميپرستم... شايد خودخواهيست... مهربانم، تو را از صميم قلب، براي دل مسکينم ميخواهم... بيا... تنهايم... تنهاترم مخواه... خسته ام... خسته!
کاش توانايی با تو بودن را در وجودم حس کنم... کاش تراوت زندگی را در کنار تو بستايم... به من بياموز چگونه در تو زندگی کردن را...
ای هميشه ی من... بيا... بخاطر من... بخاطر "دوست داشتن" بيا... بيا تا بتوانم در کنارتو جاودان بمانم.
يکبار ديگر بيا... در کنارم باش. تنهايت گذاشتم، تنهايم مگذار... رهايت کردم، رهايم مکن... اما، هيچگاه فراموشت نکردم... تو نيز فراموشم نکن.
بياد بياور لحظاتی را که با تو زندگی کردم... آن روزهايم کو؟! بهترينم، بياد آور... مونس من، همدم تنهايی ها... يادت هست؟ خاطراتم را به تو سپردم... تو انتهای دنيايم بودی... بياد بياور... خاطراتم را با تو جاودان کردم... و باز ... من بازگشته ام.
پس از مدتها، اينجا، در کنار تو... زمان به من ياد داد "چگونه بودن" را... کاش نميرفم، کاش تنهايت نميگذاشتم، کاش ميدانستم... زمان، آبستن حوادثی بود... حوادث بزرگ... به بزرگی زندگی، به بزرگی عشق... به تاوان جدايی.
بازگشتم تا خاطراتم را در تو کامل کنم... تو فقط نظاره کن... من مينويسم، برای خودم، برای تو، برای ما... مينويسم تا ابدی شوم، مينويسم تا جاودان بمانم... قلم را به من بده!.

و تو ای همراه... من بازگشتم... بازگشتم تا خلافتم را کامل کنم... بازگشتم تا آشفتن کلمات را در کنار شما به نظاره بنشينم... تنهايم مخواهيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 9:41  توسط محسن | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سين... به زيبايي سلام
لام... به افتخار لياقت داشتنت
الف... به شيريني آمدن
ميم... به پاکي معرفت و عشق
و... س ل ا م

نوشته های پیشین
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پیوندها
پسر بد
پسر خوب
پسر زشت
آرزو
پریا
آفتاب
كميل
زيبا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM