تبليغاتX
پسری که سمپادی بود
.: من قلب ندارم :.
سلام جواب اون معما در باره ی قلب:

همه میدونیم که قلب یک انسان اندازه ی مشت دست چپ اون انسان راستی چرا چپ ؟ مگه مشت چپ و راست چه فرقی دارن شما میدونین چرا قلب من اندازه ی اندازه ی مشت دست راستم نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جواب: چون قلب من بزرگ تر از این حرفاس خیلی بزرگتر
 
پسر خوب سابق(پسر زشت)
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 12:38  توسط محسن | 
 

.:: وافورستان ::.

لعنت ترياك را (من وغل !) كه كشيدنش آفت غيرت است و بدود اندرش علاج همت ، هر كششي كه فرو مي رود مضر حياتست و چون بر مي آيد مخرب ذات ! پس در هر كششي دو نئشه موجود است و بر هر نئشه اي چرتي واجب !

از چشم خمارِ كه برآيد

كز عهده ي چرتش بدر آيد ؟

اعملوا آل وافوراً چرتاً و قليل من عبادي الغيور !

بنده ي وافور همان بهتر است

روي به تسليم و رضا آورد

ورنه اگر شد ، قدغن كِشت آن

روي خماري به كجا آورد ؟!

اثر نئشه لاكتابش ، همه را رسيده و دود غليظ بي حسابش ، همه جا كشيده ! خِشتك شلوار نئشگان را بخمار فاحش بدرد و سوخته ي شيره كشان را به بهاي نازل بخرد .

اي خماري كه پاي منقل فور

لذت و نئشه ي دگر داري

كي ز هجده نخود شوي نئشه !

تو كه با لوله ها نظر داري !

فراش دودكشان را گفته تا فرش خاكسترين رنگ بگسترد و حامي منقليون را فرموده تا ذغال سينه كفتري در زير خاكستر بپرورد چوبش را به خلعت وافوري قباي نقره گون در بر كرده و حقه ها را قدوم دود سوراخ تنگ بر كمر  نهاده ! هستي بشر بقدرت او ، دود خالص شده و درختان جنگل به كشيدنش خاكستر منقل گشته !

منقل و حقه و ترياك و مچل در كارند

تا تو پولي به كف آري به هوا دود كني

همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار

شرط غيرت نبود چاره آن زود كني !


 

نبود خبر ز غيرته ، برود تمام ثروته

رود آبي از لب و لوچته ، بشود اسيركسالته 

چون كه يكي از نئشگان خشخاش كار خاكستر شعار ، دست انابت اميد نشئت بدرگاه ترياك جل منقله !بردارد ترياك در وي اثر نكند بازش بكشد باز كيف ! ندهد بازش به تفرع و خماري بكشد ترياك علاج الغيوريون فرمايد‌ :

يا مناقلتي قد مايليت بعيدي و ليس له غيرتي فقد نشئت له !

يعني : اي منقل هاي من ! به تحقيق مايل شدم به بنده ام چون غيرت ندارد پس به او نئشه دادم .

گر كس وصف او زمن پرسد

من ندانم كه گويمش چه كسي !

فوريان كشتگان وافورند

برنيايد ز فوريان نفسي !


 

اي فوري كش ، عشق ز ترباك بياموز

كان سوخته ! فارغ ز غم و رنج خماري است

اين فوركشان در طلبش بي نفسانند

كانرا كه نفس هست به ترياك چه كاريست ؟


 

اي برتر از عيال و جمال و كمال و فهم

نيكوتري ز هر چه پر يوش كه ديده ام

ترياك شد تمام و به آخر رسيد دود

ما همچنان خمار صفت وا كشيده ايم !

 

محسن (قبلي هم من آپ کردم!)

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 19:41  توسط محسن | 
 

آنقدر گريه کرده ام..که نميتوانم چيزی بگويم..

سرهای بيگناه هميشه به بالای دار ميروند

هميشه..

و چهار پايه ها کشيده ميشوند.

...

سر گردان هستم بر بالای آن دار..

و آن طناب گردنم راسخت می فشارد..

و من هستم.

به اجبار...

 آن طناب گردنم را می فشارد

هر لحظه

بيشتر

بيشتر

ولی من زنده ام

هستم

و اين اجباری بيش نيست برای من..

...

تو آن چهار پايه را  کشيدی..از زير پاهای من..

تو..

تويی که دوستت ميداشتم..

...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 19:39  توسط محسن | 
 

کتاب قاموس فرزانگی از پائولو کوئليو

۱- اجتناب ناپذير هميشه رخ می دهد. برای غلبه بر آن صبر و نظم لازم است.

۲- هيچ کس نمی تواند چيزی را پنهان کند وقتی راست به چشم های ما می نگرد.

۳- تنهايی می تواند باعث ارتباط انسان با جهان نامرئی شود اما

 باعث نابودی ارتباط او با انسان های ديگر نيز خواهد شد.

۴- چه چيزی تو را از خويش متنفر می کند؟ شايد همواره از اشتباه ترسيدن.

۵- انسان بايد سرنوشت خود را انتخاب کند نه اينکه آن را بپذيرد.

 

 

امروز فقط اومدم اینو بگم

   محسن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 19:18  توسط محسن | 
همه میدونیم که قلب یک انسان اندازه ی مشت دست چپ اون انسان راستی چرا چپ ؟ مگه مشت چپ و راست چه فرقی دارن شما میدونین چرا قلب من اندازه ی اندازه ی مشت دست راستم نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ لطفا اینو به من بگین با گذاشتن نظراتون.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 15:46  توسط محسن | 
سلام رکسانا جان من اون مطلب رو از وبلاگ خودم کپی کرده بودم شاید اونجا خوندی بعد تازه مطلب رو خودم نساخته بودم اون از حکایت های مولوی هست .

محسن گفت که درباره ی آخرالزمان بنویسم من هم این رو از وبلاگ خودم کپی کردم:

 ظهور مصلح در آخرالزمان اختصاص به دين مقدس اسلام و مذهب تشيع ندارد. بلكه در اديان ديگر نيز از اين موضوع سخن بسيار گفته شده است. در آيين هاي زرتشت، هندو، بودا، يهود و مسيح بشارت از موعود و نجات دهنده بشر آمده است و عقيده به منجي در همه اديان آسماني به صورت يك اصل مسلم و پذيرفته شده تجلي كرده است.

در هر روزگاري و در ميان هر قومي و امتي و در هر سرزميني، و به زبان هر پيامبر، يا حكيم، يا بزرگي كه سخن از موعود رفته است،  به تعبيرها و اصطلاحها، و نامهاي متعارف درميان همسان قوم و مردم بوده است، و منظور از همه آن تعبيرها و اشارتها و نامها، سرانجام، موعود آخرالزمان است. و آن موعود، مهدي است، مهدي موعود.

در انجيل مرقس باب ۱۳ چنين آمده است:

۩  پس بر حذر باشيد و بيدار شده و دعا كنيد، زيرا كه نمي دانيد كه آن وقت كي مي شود.

۩  مثل كسي كه عازم شده خانه خود را واگذارد، و ملازمان خود را بر آن گماشته هر يكي را به شغلي خاص مقرر نمايد و دربان را امر فرمايد كه بيدار بماند.

۩  و بدين طور بيدار باشيد زيرا نمي دانيد كه صاحب خانه كي مي آيد در شام، بانگ خروس و يا صبح.

۩  مبادا ناگهان آمده شما را خفته يابد.

در كيش هندو و نيز در كتب پورانا شرح مفصلي درباره دوران آخر عصر كالي يعني آخرالزمان آمده است. در آيين زرتشتي، سوشيانت، مزدكيان، به منزله كريشناي برهمنان، بوداي پنجم بودائيان، مسيح يهوديان، فارقليط عيسويان و مهدي مسلمانان است.

در کتب مقدس هندوان آمده است که: در آخر زمان هنگاميکه تمامی دنيا پر از ظلم و فساد گشت شخصی بنام منصور ظهور می نمايد که بر تمامی دنيا مستولی می گردد. او نسبت به تمامی افراد اعم از با ايمان و ناايمان شناخت داشته و همگی آنها را بسوی خدا دعوت می نمايد. 

در کتب زرتشتيان در مورد مصلح جهانی اينطور آمده است: از سرزمين اعراب و از ميان فرزندان هاشمی مردی ظهور می کند که با ارتش بزرگ و گسترده خود ادامه دهنده دين جد خود گشته و زمين را از عدل و داد پر می کند.  

در کتاب تورات عنوان شده که خداوند برای اسماعيل خير و برکت فراوان قرار داده و نسل او را با ۱٢ شاهزاده افزون می نمايد که تبديل به ملت بزرگی خواهند شد. 

در زبور نيز مصلح جهانی بدينگونه معرفی شده است: خداوند مرد وارسته ای را بر می گزيند که بر جهان مستولی می گردد و آرامش و سکون را برای همگان به ارمغان خواهد آورد.  

نکته قابل توجه در اينجا آن است که پيروان مذاهب مختلف بر اين باورند که مصلح جهانی از ميان آنان خواهد بود؛ بعنوان نمونه طرفداران دين  زرتشت معتقد هستند، مصلح جهانی مردی از سرزمين فارس خواهد بود. يهوديان نيز آن را از فرزندان بنی اسرائيل دانسته و مسيحيان آن را بر  مسلک خود می دانند و مسلمانان بر اين باورند که مصلح جهانی از تبار  هاشمی و از نسل نبی اکرم (ص) می باشد.

با نگاهی دقيق تر به باورها و اعتقادات ديگر اديان به اين نکته می رسيم که اعتقادات آنان با آنچه مسلمانان از آن به عنوان مصاح جهانی ياد می کنند صدق می نمايد؛ چرا که در ميان اجداد حضرت مهدی (عج) شهربانو، همسر سيد ساجدين دختر يزدگرد سوم پادشاه عهد ساسانی ايران وجود دارد که گفتار دين زرتشت را کامل می نمايد و از آنجائيکه هاشميان و بنی اسرائيل هر دو از نسل حضرت ابراهيم (ع) هستند، پس گفتار يهوديان نيز میتواند صدق پيدا کند و از طرف ديگر می دانيم که مادر حضرت مهدی (عج) نرجس خاتون از شاهزادگان و نوه قيصر روم میباشند که بر دين مسيحيت بوده است

منبع: http://behroozjoon.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 14:31  توسط محسن | 
به من گفتن درباره ی هلوکاست مطلب بنویسم من مطلب خاصی  نمی نویسم فقط اخرین خبر دریافتی حای از آن هست که : واردات شلیل از قیمت هلو کاست

(پسر خوب سابق)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 14:15  توسط محسن | 
 

كرگدن گفت: نه امکان ندارد کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست شوند.

دم جنبانک گفت: اما پشته تو می خارد. لای چین های پوست تو پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند. یکی بایدحشره های تو را بردارد.

كرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست شوم. پوست من خیلی کلفت است همه به من می گویند پوست کلفت!

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز ، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

كرگدن گفت: ولی من که قلب ندارم من فقط پوست دارم.

دم جنبانک گفت: اين كه امكان ندارد ، همه قلب دارند.

كرگدن گفت: كو؟ كجاست؟ من كه قلب خود را نمي بينم.

دم جنبانک گفت: خوب چون از قلبت استفاده نمي كني ، قلبت را نمي بيني. ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازك داري.

كرگدن گفت: نه ، من قلب نازك ندارم ، من حتما يك قلب كلفت دارم.

دم جنبانک گفت: نه ، تو حتما يك قلب نازك داري چون به جاي اين كه دم جنبانک را بترساني ، به جاي اينكه لگدش كني ، به جاي اينكه دهن گشاد و گنده ات را باز كني و آن را بخوري ، داري با او حرف مي زني.

كرگدن گفت: خوب اين يعني چي؟

دم جنبانک گفت: وقتي يك كرگدن پوست كلفت ، يك قلب نازك دارد يعني چي؟ يعني اينكه مي تواند عاشق بشود.

كرگدن گفت :اين ها كه مي گويي يعني چي؟

دم جنبانک گفت: يعني ... بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم.

كرگدن چيزي نگفت. يعني داشت دنبال يك جمله مناسب مي گشت. فكر كرد بهتر است همان جمله اولش را بگويد. اما دم جنبانک پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند. كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد. اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد.

كرگدن گفت: اسم اين دوست داشتن است؟ اسم اين كه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي كوچولوي پشتم را بخوري؟

دم جنبانک گفت: نه ، اسم اين نياز است ، من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اين كه نيازت برطرف مي شود احساس خوبي داري. يعني احساس رضايت مي كني ، اما دوست داشتن از اين مهم تر است.

كرگدن نفهميد كه دم جنبانک چه مي گويد. روزها گذشت ، روزها و ماه ها و دم جنبانک هر روز مي آمد و پشت كرگدن مي نشست و هر روز پشتش را مي خاراند و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت. يك روز كرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو اين موضوع كه كرگدني از اين كه دم جنبانک اي پشتش را مي خاراند ، احساس خوبي دارد ، براي يك كرگدن كافي است؟

دم جنبانک گفت: نه كافي نيست.

كرگدن گفت: درست است كافي نيست. چون من حس مي كنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم. راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم.

دم جنبانک جلوي چشم هاي كرگدن چرخي زد و پرواز كرد و آواز خواند. كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد. اما سير نشد. كرگدن مي خواست همين طور تماشا كند. با خودش گفت: اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست و اين دم جنبانک قشنگ ترين دم جنبانک دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روي زمين. وقتي كرگدن به اينجا رسيد ، احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد. كرگدن ترسيد و گفت: دم جنبانک! دم جنبانک عزيزم! من قلبم را ديدم. همان قلب نازكم را كه مي گفتي ، اما قلبم از چشمم افتاد. حالا چكار كنم؟

دم جنبانک برگشت و اشك هاي كرگدن را ديد آمد و روي سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزيز ، تو يك عالم از اين قلبهاي نازك داري.

كرگدن گفت: راستي اين كه كرگدني دوست دارد ، دم جنبانک اي را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند ، قلبش از چشمش مي افتد ، يعني چي؟ دم جنبانک گفت : يعني اينكه كرگدن ها هم عاشق مي شوند.

كرگدن گفت: عاشق يعني چه؟

دم جنبانک گفت: يعني كسي كه قلبش از چشمش مي چكد.

كرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهميد. اما دوست داشت دم جنبانک باز هم حرف بزند ، باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمش بيفتد. كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشمش بريزد ، يك روز حتما قلبش تمام مي شود . آن وقت لبخند زد و با خودش گفت: من كه اصلا قلب نداشتم ، حالا كه دم جنبانک به من قلب داد، چه عيبي دارد ، بگذار تمام قلبم را براي او بريزم.

 

 

محسن
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 14:37  توسط محسن | 
به من میگن چرا مطلب هات کوتاهه این ی مطلب نیمه بلند:

ما واقعا چه قدر فقیر هستیم؟روزی یک مرد ثروتمند پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی

می کنند.چه قدر فقیر هستند. آنها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند در

راه بازگشت ودر پایان سفر. مرد از پسرش پرسید نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟"پسر پاسخ داد:

عالی بود پدر!"پدر پرسید:"آیا به زندگی آنها توجه کرده ای؟"

پسر پاسخ داد:"فکر میکنم؟"

و پدر پرسید:"چه چیزی از این یاد گرفتی؟"

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:"فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا."

"ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد ما در حیاطمان فانوس های

تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما دیوارش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست!"

در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد. " خیلی متشکرم که به من نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم"

 

پسر خوب سابق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 13:51  توسط محسن | 
 

تنهايی ...

چه کلمه ی شور انگبز و وصف ناپذيری !(ولی من می خوام با همين مغز کوچيکم توصيفش کنم!)

مدت ها بود ديگه به تنهايی فکر نمی کردم اما تنهايی انگار خيلی به من فکر می کرد ... نمی دونم چرا تنهايی نمی خواد تنهام بزاره !(شايد يه چيزی تو وجود من ديده! ... شما نمی دونين؟)

چند وقته هرجا ميرم قبل از من ... شايد چند قدم جلوتر ... تنهايی رفته اونجا !(يکی از اون جاها وبلاگ پگاه هست.)

هرکس يه جوری به تنهايی نگاه ميکنه به نظر من تنهايی دو رو داره

اينکه تو بتونی يه گوشه دنج رو پيدا کنی و بشينی به کارات فکر کنی روی خوب تنهايی اما تنهايی يه روی ديگه هم داره ...

وقتی دلت تنگ ميشه هيچ کسی نيست که سرتو بزاری رو شونش و ...

بعضی وقتا با اينکه خيلا دورت هستن بيشتر از هميشه احساس تنهايی می کنی ... يه چيزی گلوتو فشار ميده ! ته دلت يه جوری ميشه  دوست داری فقط بری نميدونی کجا فقط دوست داری بری!

دوست داری يه ديوار سنگی بين تو و بقيه بکشن دوست داری کسی رو پيدا کنی

 باهاش حرف بزني کسی که خوب بدونه تنهايی چيه کسی که اون هم بدون تو احساس تنهايی کنه.

کسی که به افکارت احترام بزاره کسی که ...

من اعتقاد دارم تنهايی می تونه خيلی وقتا به آدم کمک کنه اما برای بعضيا خود تنهايی يه مشکله .

پس تنهايی نه بده نه خوب !

وقتی کسانی دورت رو گرفتن که ... تنهايی خيلی خوبه .

اما وقتی می تونی که به وبلاگ ما سر بزنی (و نظر هم بدی) در اين موارد تنهايی خيلی بده !

 

من ......  آره تنهام. ولی نمی گم بغض گلومو گرفته( چون نگرفته) وقتی چيزی می نويسم

 احساس می کنم خالی شدم!...

اگه کسی خواست نظر بده لطف کنه با احساسات من بازی نکنه

 (اين نشون ميده من چقدر انتقاد پذيرم!)

دوست دارم حرفای کسانی رو که جور ديگه ای به تنهايی نگاه ميکنن بشنوم.

 

 

پسر بد ( از اين به بعد کارهام رو با کلمه کليدی " محسن " امضاء ميکنم !)

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 8:49  توسط محسن | 
از كودك هميشه مي توان سه چيز را آموخت :

1- شادي بدون دليل

2- سرگرم شدن با هر چيز

3- شعور خواستن (خواستن با تمام قوا ، آنچه را كه دلخواه است )

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 20:19  توسط محسن | 
1- دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه بخاطر شخصيتي كه من هنگام با تو بودن پيدا می کنم

2- هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود

3- اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

4- دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.

5- بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.

6- هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.

7- تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.

8- هرگز وقتت را  با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.

9- شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي‌تواني شكر گزار باشي.

10- به چيزي كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

11- هميشه افرادي هستند كه تو را مي‌آزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني.

12- خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي‌شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.

13- زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي‌افتد كه انتظارش را نداري.

 

 

پسر بد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 20:10  توسط محسن | 
There seems no point to start again…

 

فکر می کردم خوب شده

فکر می کردم يادم رفته

فکر می کردم تموم شد و رفت...

حالا می فهمم که اشتباه بود.

بعضی زخما هيچ وقت خوب نمی شن، هيچ وقت!

مزمن می شن، اما عادی نمی شن...

نه عزيزم!

وقتی بغض نذاره ديگه ادامه بدی

وقتی مجبور شی بدو بدو بری تو دستشويی تا کسی اشکتو نبينه

وقتی هزار بار توی يه دستشويی يک و نيم در دو متر دور خودت بچرخی و

سرتو به ديوار تکيه بدی و شير آب رو باز کنی تا صدای گريه ت بيرون نره...

وقتی فقط دلت بخواد يکی بغلت کنه و تا جايی که می تونه از اونجا دورت کنه....

اين قدر دور که حتی تصويرش هم تو ذهنت نمونه...

وقتی صدات تو هر کلمه بلرزه و تو دلت هی به خودت بگی که: "نه، الان گريه نکن لطفا!"....

وقتی حس کنی همه ی قدرتت ته کشيده.....

وقتی حس کنی داری فرو می ريزی، داری تموم می شی، داری له می شی...

می فهمی زخمی که خيال می کردی خوب شده، تازه سر باز کرده....

می فهمی که چيزی تو عمق جريان داشته که تو نديدی....

می فهمی که...

نه عزيزم!

نه!

ديگه خودمو گول نمی زنم..

هيچ وقت خوب نمی شم..

هيچ وقت عادت نمی کنم..

هيچ وقت يادم نمی ره..

هيچ وقت..

هيچ وقت...

 

بعد از اون ديگه هيچ کس ازش خبری نداره.!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 20:7  توسط محسن | 
راستی اینم هست :

هر چه را با اطمينان انتظار وقوعش را داشته باشيد اتفاق مي افتد.بنابراين به بهترين چيزها فکر کنيد

 و از خودتان بهترين انتظارات را داشته باشيد.

 

 

پسر بد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 21:55  توسط محسن | 
مطالب زير از کتاب اصول موفقيت نوشته برايان تريسي هستند

مهم ترين اصل موفقيت فردي و کاري اين است: شما هماني مي شويد که اغلب به آن فکر مي کنيد.

آنچه احساس و عکس العمل شما را تعيين مي کند اتفاقي نيست که براي شما رخ مي دهد

 بلکه چگونگي ديدگاه و تفکر شما نسبت به آن است.

همچنين اين دنياي بيروني نيست که شرايط و موقعيت هاي زندگي شما را تعيين مي کند

 بلکه دنياي دروني شما خالق اين شرايط است.

هر چه را که قلباْ به آن اعتقاد داشته باشيد واقعيت زندگي شما ميشود.

و در نهايت : شما لزوماْ آنچه را که مي بينيد باور نمي کنيد بلکه آنچه را باور داريد مي بينيد.

 

پسر بد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 21:54  توسط محسن | 
یه جا تو یه کتابی دیدم نوشته بود :

در خياباني در فرانسه سه خياط مغازه دوزندگي داشتند و از طريق آن امرار معاش مي كردند .

اين سه با هم رقابت داشتند و هر يك سعي مي كردند كه مشتريهاي بيشتري را جذب كنند .

يكي از اين سه خياط براي جلب بيشتر مشتري و تبليغ براي كار خود تدبيري انديشيد و

بر سر در مغازه خود تابلويي نصب كرد كه روي آن اين جمله به زيبايي خودنمايي مي كرد :

                                        بهترين دوزندگي فرانسه

خياط دوم براي اينكه از همكار خود عقب نيفتد روي تابلويي بر سر در مغازه اش نوشت:

                                       بهترين دوزندگي دنيا

خياط سوم كه موقعيت كاري خود را در خطر مي ديد فكري كرد و بر سر در مغازه اش تابلويي با

اين مضمون نصب كرد :

                                      بهترين دوزندگي اين خيابان

 

گفتم شما هم بخونین.

 

پسر بد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 21:52  توسط محسن | 
زيباترين مخلوق خدا ، گل ؛   باشكوه ترين ، آسمان ؛   استوارترين ، كوه ؛ 

  پاك ترين آنها دريا   و بزرگترين نعمت حيات است .

همه‌‌ اين زيبايي ، شكوه ، استواري ، پاكي و نعمت تقديم شما باد .

ميلاد حضرت علی و روز پدر مبارك

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 21:50  توسط محسن | 
مرگ : واژه اي دور و اتفاقي فوق العاده نزديك . نزديك من و عزيزانم ، نزديك دوستانم و عزيزانشان ، نزديك هر آشنا و غريبه . با اين همه نزديكي گاهي اوقات فراموش مي شه . تا مرگ نباشه زندگي معنا پيدا نمي كنه ، اما تا اتفاق نيفته و حسش نكني هميشه برات دوره .

فكر مي كنم مرگ به خودي خود اصلا ترسناك و دلهره آور نيست . وقتي ميميري ديگه هيچ چيزي كه مربوط به اين دنيا ست و هر روز عذابت ميده و اعصابت رو خرد مي كنه ، ديگه نمي تونه ناراحتت كنه ، هيچ چيزي برات دردآور نيست ؛ بنابراين فكر نكنم كسي باشه كه بخواد از اين آرامش محض فرار كنه . اون چيزي كه باعث مي شه آدمها از مرگ بترسن فراموش شدنه ( خصوصيت بارز آدمها فراموشيه ) . حس اينكه تو ديگه نيستي ، ديگه نمي توني توي هيچ موردي مربوط به اين دنيا دخالت كني ، اينكه دنيا با آدمهاش بدون تو باز هم به زندگي شاد يا ناراحتش ادامه ميده ، اينكه بودن يا نبودن تو تاثيري تو ادامه حيات جهان نداره ، اينكه بعد از مدت كوتاهي ديگه يادت نمي كنن ، حس خيلي بديه . شايد يه حسي شبيه ترس از مرگ و شايد هم خود ترس از مرگ .

…نام اوست مرگ ؛ و آنچه را كه درس مي دهد زندگي ست .

پائولو كوئيلو در كتاب "زائر كوم پوستل" مي نويسه :

مرگ بزرگترين همراه هميشگي ماست و هم اوست كه به زندگي مفهوم مي دهد . ولي براي تماشاي چهره واقعي مرگ بايد شادي و اندوه ، شهامت و ترس ، لذت و محنت را كه ساده ترين لحظات زندگي اند و در حيات هر موجود زنده اي به راحتي جلوه گر مي شوند ، شناخت .

 

دوست دارم اگه جور دیگه ای به مرگ نگاه میکنین برام بنویسید

پسر بد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 7:51  توسط محسن | 
خوب میدونید من خیلی خوشحالم که ازمون انتقاد میشه !

خوب لا اقل میدونم یکی مطلبمون رو میخونه.

خوب راجع به پست هم بهتره بدونبد من خودم از دست پسر زشت شاکیم.

شما لطف کنید مطالب چند پست پایین تر رو بخونید (و نظر هم بدین بهشون!)

تا من امروز خودم یه مطلب توپ آپ کنم.

فکر کنم پسر زشت الان سر کلاس عربی باشه.

خوب منم الآن باید اونجا بودم ولی امروز حال نکردم برم مدرسه(خدا عاقبتش رو با اون ناظم خفنمون بخیر کنه!)

بحر حال مرسی از انتقادتون     تکرار نمیشه.

 

 

پسر بد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 8:49  توسط محسن | 
خودتون بگید من واقعا زشتم اسم مو گذاشتن پسر زشت

(پسر خوب سابق (پسر زشت فعلی))

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 22:31  توسط محسن | 
آرزو دارم شبی عاشق شوی. آرزو دارم بفهمی درد را. تلخی برخورد سرد را.

(پسر خوب سابق)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 22:21  توسط محسن | 
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم .

(پسر خوب سابق)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 22:13  توسط محسن | 
يک سخن از پائولو كوئيلو :

روح خداوند را كه در تمام ما وجود دارد مي توان به پرده سينما تشبيه كرد ،

 هر فيلمي كه نمايش داده مي شود ، پرده همان است .

 اهميتي ندارد اگر اشكها ريخته شوند و خون ها جاري گردند ،

 زيرا هيچيك نمي توانند سپيدي پرده را لكه دار كنند .

عينا مثل پرده سينما ،

خداوند پشت هر رنج و شادماني زندگي انسانها وجود دارد .

وقتي فيلم تمام مي شود مي توانيم آنرا ببينيم .

      پائولو كوئيلو

 

منبع : سايت خودم http://lostlove.persiangig.com

 

پسر بد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 9:28  توسط محسن | 
اين رو براي کساني ميزارم که حرف هاي براي نگفتن دارن ( يعني به بلاگ ما سر ميزنند ولي نظر نميدهند !!!)

حرفهايي هست براي گفتن ؛ كه اگر گوشي نبود نمي گويي .

و حرفهايي هست براي نگفتن .

حرفهايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمي آرند .

حرفهايي شگفت ، زيبا و اهورايي .

و سرمايه ماورائي هر كسي به اندازه حرفهايي ست كه براي نگفتن دارد .

حرفهايي بي تاب و طاقت فرسا كه همچون زبانه هاي آتش بي قرارند

و كلماتش هر يك انفجاري را به بند كشيده اند .

كلماتي كه پاره هاي بودن آدمي اند .

اينان هماره در جستجوي مخاطب خويشند ، اگر يافتند ، گفته مي شوند .

و اگر مخاطب خويش را نيافتند نيست مي شوند و اگر او را گم كردند ،

    روح را از درون ، به آتش مي كشند و دمادم حريقهاي وحشتناك عذاب مي افروزند .

 

منبع : سايت خودم http://lostlove.persiangig.com

 

پسر بد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 9:27  توسط محسن | 
آقایان وخانم هایی که تو وبلاگ هستن نظر بدن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 20:0  توسط محسن | 
باید اعتراف کنم من نیز گاهی به آسمان نگاه کرده ام. دزدانه در چشم ستارگان نه به تمام آنها تنها به  آنها که به چشمان تو شبیه ترند. گاهی به آسمان نگاه کن

(سر خوب سابق )

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 19:38  توسط محسن | 
سلام حالا كه دوستان مطلب ادبي يك خطي ميزارن خوب منم يه مطلب قشنگ ميزارم (البته از يه خط يه كمي بيشتره).

دو خط موازی

دو خط مواز زاییده شدند. پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.

آنوقت دو خط موازی چشمشان بهم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید

و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند.

خط اولی نگاهی پر معنا به خط دومی کرد و گفت : ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم.

خط دوم از هیجان لرزید.

خط اولی گفت : خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ . من روزها کار می کنم.

- می توانم خط کنار یک جاده متروک شوم یا خط کنار یک نردبام خط دومی گفت :

من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم.

یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت!

چه شغل شاعرانه ای!

در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هیچ گاه بهم نمی رسند. و بچه ها تکرار کردند ...

 

منبع : سايت خودم  http://lostlove.persiangig.com

 

پسر بد

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 9:37  توسط محسن | 
زندگي مانندجدولي است كه اگر خانه هاي آن راپركنيدجايزه آن مرگ است

پسر خوب اسبق

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 14:19  توسط محسن | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سين... به زيبايي سلام
لام... به افتخار لياقت داشتنت
الف... به شيريني آمدن
ميم... به پاکي معرفت و عشق
و... س ل ا م

نوشته های پیشین
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
پیوندها
پسر بد
پسر خوب
پسر زشت
آرزو
پریا
آفتاب
كميل
زيبا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM