![]() |
![]() |
|
| .: من قلب ندارم :. |
|
هيچ كس نمي تواند به تنهايي از زيبايي كه درك مي كند ، لذت ببرد
اشخاصي كه به اجبار مي كوشند جالب باشند ، بيشتر از هميشه نفرت انگيز مي شوند درد مي تواند آفريننده باشد چيزهاي بسيار بزرگ را ، تنها مي توان از دور ديد سلام بچه ها دیدید بلاخره منم یه چیزی نوشتم به امید اینکه بازم بیام و بنویسم (مجید پسر خوب)(با اندکی تغییر از محسن) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 17:25 توسط محسن |
|
|
توجه ....... توجه این داستان کاملا متنی طنز گونه دارد،لطفا پس از اتمام آن 5 دقیقه بخندید ... با تشکر نویسنده!
امروز تا ظهر مدرسه بودم،همه دوستام بودن،تمام مدت داشتم ثانیه شماری میکردم زنگ بخوره ! از مدرسه که اومدم خونه یه راست رفتم سر کامپیوتر،دقیقا 14دقیقه و 34 ثانیه کانکت بودم،یه سر به وبلاگ خودمون زدم،کامنت ها رو خوندم،به رسم دیرینه به کسانی که کامنت گذاشته بودن یه سری زدم. بعد از اینترنت،یه گشتی تو کامپیوتر زدم و بعد شات داون ... در اتاقم رو بستم چراغ اتاق رو خاموش کردم،یه موزیک ملایم گذاشتم و مثل هر روز رو تختم دراز کشیدم،به اکو لایزر ضبط خیره شده بودم،برام جالب بود ، چند ساعتی طول کشید تا به خودم بیام .... اونوقت بود که یهو احساس کردم دلم گرفته اولین کتابی که اومد دستم برداشتم شروع به خوندن کردم. یکی از کتابای صادق بود. خیلی جالب بود اولین داستانی که اومد ، "زنده به گور" بود! داستان زندگی کسی که تو زندگی گم شده !!! از بس که اون داستان رو خوندم، اون قسمت کتاب ورق ورق شده. حالا دیگه هر وقت کتاب رو باز میکنم همون صفحه بیرنگ همیشگی رو جلوم میبینم. آره بیرنگ،چون به نظر من این داستان زندگی سیاه و سپیده زندگی سخت یه آدم مریض، که توش هیچ رنگ آرامش بخشی پیدا نمیشه! شروع کردم به خوندن ... چند خطی خوندم ... تا جایی که نوشته بود " همه از مرگ میترسن ، من از زندگی سمج خودم " این جمله رو جای دیگه ای هم شنیده بودم تو یه فیلم! به هر حال احساس کردم دیگه حال کتاب خوندن ندارم. کتاب رو بستم، دوباره اومدم نشستم پای کامپیوتر یه موزیک ملایم با صدای بالا ... تو موزیک بودم(!) که بطور ناگهانی احساس کردم به شدت نیاز دارم بنویسم،ولی نه تو دفتر خاطراتم ، تو این بلاگ ... خیلی چیزای دیگه ای هم دارم که بنویسم ،ولی نمیتونم، تو اینجا نه! (این رو قبلا به یکی گفته بودم!!!) در هر صورت ، احساس میکنم دیگه حال نوشتن هم ندارم ... ای کاش یکی بود باهاش حرف می زدم ... ای کاش. (ای کاش داستان امروز زندگیم به ای کاش ختم نمی شد ... ای کاش !) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 20:46 توسط |
|
|
به نقل از: http://www.jamejamonline.ir پسر زشت (پسرخوب سابق)(با اندکی تغییر از محسن با اجازه آقا بهروز) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 17:37 توسط محسن |
|
|
مارو اكلينز: اگر به دنبال موفقيت نرويد خودش به دنبال شمانخواهد آمد. باسيل اس.والش: اگر ندانيد كه به كجا مي رويد , چگونه توقعداريد به آنجا برسيد ؟ فيثاغورث: خشم با ديوانگي آغاز مي شود و با پشيماني پايان ميپذيرد مارك تواين: وقتي هدفمان را از دست مي دهيم مجبور هستيم سعي خود را چند برابر كنيم.
بیاین یه کم گوش کنیم به این چیزا.همانطور که بهروز هم اشاره ای کرد خانم انصاری هم این چیزارو مد نظر داشته !(اومده تو این بلاگ به این حرفا گوش داده !!!) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 7:48 توسط |
|
|
همه میپرسن ما از کدوم شهریم / خوب تهران
یه مطلب از جبران خلیل جبران :
من براي گفتن حرفي ميان شما آمده ام I CAME TO SAY A WORD من آمده ام تا حرفي را بگويم و آن را خواهم گفت. اگر پيش از به زبان آوردن آن مرگ مرا دريابد فردا آن را بر زبان مي آورد. زيرا فردا هيچ رازي را در كتاب ابديت پنهان نمي گذارد. من آمده ام تا در شكوه و روشنايي عشق و زيبايي زندگي كنم. من اين جايم زنده مردم نمي توانند مرا از زندگيم تبعيد كنند. اگر آنها چشم هايم را درآورند من به نجواي عشق و نغمه هاي زيبايي و سرور گوش خواهم سپرد. اگر آنها بحواهند مرا از شنيدن باز دارند من وجد و سرور را در نوازش نسيم خواهم يافت كه آميخته اي است از رايحه زيبايي و حلاوت نفس هاي عاشقان. I came to say a word and I shall utter it. Should death take me ere I give voice , the morrow shall utter it. For the morrow leaves not a secret hidden in the book of the infinite. I came to live in the splendor of love and the light of beauty. Behold me then in life ; people cannot separate me from my life. Should they put out my eyes I would listen to the songs of love and the melodies of beauty and gladness. Were they to stop my ears I would find joy in the caress of the breeze compounded of beauty’s fragrance and the sweet breaths of lovers. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 7:46 توسط |
|
|
سلام به همه سفر اولین ایرانی به فضا را تبریک میگم نمیدونید چه حالی داشتم وقتی فکر کنم innداشت لحظه سوار شدن وبعد پرواز رو نشون میداد داشت گریم میگرفت با خودم میگفتم واقا دارم مستقیم لحظه پرواز رو میبینم به هر حال آرزوی سلامتی و بهروزی برای خانم انصاری میکنم
خانم انصاری که مدیر کل و یکی از موسسین شرکت Prodea Systems است می گوید: " با دست یافتن به این آرزو که از دوران کودکی در سر داشتم،امیدوارم به جوانان سراسر دنیا بطور مسلم نشان دهم که هیچ محدودیتی برای آنچه که میخواهند بدست بیاورند وجود ندارد.".
سایت های مرتبط با خانم انوشه انصاری: http://www.anoushehansari.com/persian/ ((بهروز)) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 23:59 توسط محسن |
|
|
چشم چشم دو ابرو
خیلی وقت بود مطلب درست وحسابی تو بلاگ نداشتیم ۳ تا گذاشتم براتون (محسن) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 16:5 توسط محسن |
|
|
در اين عصر هزار رنگ که هيچ روحی سالم نمانده ُ هرکدام راهی را فقط برای آرام کردن جسم در پيش گرفتيم و روح ما همچنان خسته تر از قبل فقط به نظارت نشسته است....
محسن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 16:2 توسط محسن |
|
|
چشمهایم دروغ نمی گویند تو دیگر به یاد من نیستی من فرهاد تنها آرزوی تو نیستم تو هم دیگر شیرین من نیستی بگذار صادقانه بگویم دیگر از گرمگاه سینه ات بخار نرم "دوستت دارم" بر نمی خیزد دیگر از آبشار نگاهت مهربانی نمی ریزد روزگاری گل سر سبد آرزوهایت بودم ولی حالا مشتی خاکستر ته اجاقم آن روزها قهرمان شکست ناپذیر خیالت بودم ولی حالا سواری افتاده زیر قدمهای اسب خویش آن روزها می گفتی افسانه شعرهایمی شاه بیتِ غزل زندگی ام حالا می گویی واژه ای بی معنی و کهنه ای آنروزها می گفتم خدای منی، بتِ مقبول من حالا می گویم ابلیسی مکاره و تن آلوده ای روزگاری فرشته ای زیبا رو کنار من بودی حالا عروسکی شکسته کنج اتاقی آنروزها محبوبِ قبیله عشق بودی حالا دختری تنها مطرودِ هم خانه خویش دیگر آن روزها رفتند و اين روزها هم خواهند رفت ولی چشمهایم هرگز دروغ نگفتند و نخواهند گفت
من به شرافت لاله های سرخ صحرایی قسم می خورم که با تمام بدیها باز دوستت دارم هر جا که باشی با هر که باشی برای من همان امید شیرین گذشته ای همان قیافه آشنا که هر شب در خواب می بینم همان فرشته ای که مهربانیهایش یادم نمی رود همان پری کوچکی که به من پرواز آموخت همان افسانه همیشگی شعرهایم که می خواهم بدانی از یادم نرفته ای
و تو دیگر به یاد من نیستی ... !!! (محسن) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 15:58 توسط محسن |
|
|
سلام بچه ها اگه رمزای gta4vc & gta5 چه کامپیوتر چه ps2 را دارید برا من بذارید
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 9:58 توسط محسن |
|
|
آره بهروز جان ما (من و مجید) هم قبول شدیم هر دو تو مهندسی نفت تهران جنوب ولی من ۵۲ شدم مجید ۷۲ و تا ۱۵۳ قبول می شدیم.
انتخاب اول هر دو مون مهندسی نفت بود ولی راستش رو بخواید فکر نمی کردم انتخاب اول قبول بشم.
نتیجه اخلاقی: کنکور خیلی مسخره است!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 8:33 توسط |
|
|
من با اینکه سوم دبیرستان بودم انتخاب اولم در دانشگاه آزاد فیزیک تهران مرکز قبول شدم الانم خوشالم
پسر زشت (پسر خوب سابق) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 20:41 توسط محسن |
|
|
سلام بچه ها آقا مجید من به خاطر اینکه تو هم تو وبلاگ مشارکت کنی قبول کردم که تو بشی پسر خوب من بشم پسر زشت (ببینید من چقدر بزرگوارم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 22:26 توسط |
|
|
فردا تولد منه میدونید چیه کل خیابونا رو چراغ بونی کردن (البته نه به خاطر من برام تولدم نمیگیرن چه برسه به چراغ بونی
درسته برام جشن نمیگیرن پسر زشت(پسر خوب سابق) |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 13:36 توسط محسن |
|
|
سلام به همه درباره ی مطلب سپندار مذگان نظر واقعا خوبی دادن بازدیدکنندگان آرزو ی جمله نوشته واقا من رو تحت تاثیر قرار داده و به نظر من درست میگه اما من همچنان اعتقاد دارم اگر قرار چنین روزی باشه بهتر ایرانی باشه! در هر صورت ما همیشه گفتیم :
ما عاشق عشقیم نه عاشق معشوق به خاطر اهمیت عین نظرات اونا رو بدون تغییر اینجا میارم که جمله های قشنگی در اونا هست که بلد کردم: آرزو: سلام ... ببخشید چه فرقی میکنه که امروز به کسی محبت کنیم و بهش تبریک بگیم یا چهار روز دیگه؟؟؟ مهم دوست داشتنه که متاسفانه ما اونو تاریخی کردیم و معنی دوست داشتن و محبت را کاملا از یاد بردیم.... بیایید برای هم محبت را معنا کنیم نه تاریخ ادای محبت را صحرا: الهی به امید تو .... پسر زشت (پسر خوب سابق) |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 0:7 توسط محسن |
|
|
سلام بچه هایی که تهران هستند ماه گرفتگی رو از دست ندن.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 22:22 توسط محسن |
|
|
راستی من یه شماره تلفن میزارم هرکی دلش خواست یه اس م اس بزنه توش هرچی دلش خواست بنویسه. از بین قشنگ ترین پیام ها چند تا رو تو بلاگ میزارم تا بقیه هم بخونند. اسم فراموش نشه لطفا ۰۹۱۲۳۶۴۹۳۴۴ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 20:38 توسط |
|
|
حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!! خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است، کافرم! ديگر مسلمانی بس است در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوش باورم گولم مزن! من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوارباش من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!! وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گرنباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 20:36 توسط |
|
|
قانون1: بيائيد ذهنمان را پر از فکر آرامش، شجاعت، سلامتي و اميد کنيم زيرا زندگي ما همان چيزي است که ذهنمان مي سازد. قانون 2:بيائيد حتي با دشمنان حتي الامکان درگير نشويم ، زيرا اين کار بيشتر از آن که آنها را آزرده خاطر کند، از ما نيرو مي گيرد.بيائيد حتي يک دقيقه را هم صرف فکر درباره کساني که دوست نداريم نکنيم. قانون 3:الف- به جاي نگراني درباره ناسپاسي،انتظار ناسپاسي داشته باشيم. يادمان باشد که حضرت مسيح فقط در يک روز ده آدم جذامي را شفا داد وفقط يک نفر از او تشکر کرد. ب- يادمان باشد که تنها راه دست يافتن به خوشحالي وسعادت، انتظار تشکر از ديگران نيست، بلکه بخشش را بايد به خاطر شادي بخشش دوست داشت. د- يادمان باشد که سپاسگذاري را بايد همچون بذري کاشت بنابراين اگردوست داريم، فرزندانمان آدمهاي شکرگذاري بار بيايند، بايد اين صفت را به آنها بياموزيم. قانون4:هميشه چيزهايي را که بايد شکرشان را به جا بياوريد بشماريد، نه مشکلاتتان را. قانون 5:از ديگران تقليد نکنيم. خودمان را بشناسيم وخودمان باشيم زيرا حسادت يعني جهل و تقليد يعني خودکشي. قانون 6:وقتي تقدير به دستمان يک ليمو ترش ميدهد، از آن شربت درست کنيم. قانون 7:با اندکي شاد کردن ديگران، اندوه خود را از ياد ببريم. وقتي به ديگران نيکي مي کنيد به خود نيکي کرده ايد. ديل کارنگي |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 20:33 توسط |
|
|
من از محسن عذر خواهی میکنم که خیلی وقت که مطلب نذاشتم ولی امروز می خوام ی مطلب از وبلاگ خودم کپی کنم واز همه ی عزیزانی که که به وبلاگ ما سر میزنند خواهش میکنم که این مطلب رو در وبلاگ خود کپی کنند وآنها نیز همین خاوهش را از بازدیدکنندگان وبلاگشان بکنند به امید روزی که روز عشاق ایرانی (سپندار مذگان) جایگزین روز ولنتایین رومی شود.
حتما شما هم هياهو و هيجان را در خيابان ها دیده اید. مغازه هاي اجناس كادوئي لوكس و فانتزي غلغله ميشود.شمع شکلات ادکلن و.. همه وهمه در جعبه های رنگی قشنگ همراه با کارت هایی که بر روی آنها جملاتی هم نوشته شده و حاکی از عشق و علاقه طرفین می باشد بازار داغی دارند . همه جا اسم Valentine به گوش مي خورد. ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود آشنا نیستيم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. چند سالی بیش نیست که روز ۱۴ فوریه در تقویم جوانان ایرانی ؛ روز ویژه ای شده است. خصوصیتی که روزهای ملی و سنتی ما در همان تقویم ها از آن بی بهره اند. سده ، مهرگان ، تیرگان و ... شاید برای خیلی ها نام های غریبه ای باشنداما از هر بچه مدرسه اي كه در مورد والنتاين سوال كني مي داند كه "در قرن سوم ميلادي كه مطابق مي شود با اوايل امپراطوري ساساني در ايران، در روم باستان فرمانروايي بوده است بنام كلوديوس دوم که عقايد عجيبي داشته است از جمله اينكه سربازي خوب خواهد جنگيد كه مجرد باشد. از اين رو ازدواج را براي سربازان امپراطوري روم قدغن مي كند. كلوديوس به قدري بي رحم وفرمانش به اندازه اي قاطع بود كه هيچ كس جرات كمك به ازدواج سربازان را نداشت.اما كشيشي به نام والنتيوس(والنتاين)،مخفيانه عقد سربازان رومي را با دختران محبوبشان جاري مي كرد.كلوديوس دوم از اين جريان خبردار مي شود و دستور مي دهد كه والنتاين را به زندان بيندازند. والنتاين در زندان عاشق دختر زندانبان مي شود .سرانجام كشيش به جرم جاري كردن عقد عشاق،با قلبي عاشق اعدام مي شود...بنابراين او را به عنوان فدايي وشهيد راه عشق مي دانند و از آن زمان نماد و سمبلي براي عشق مي شود!" اما كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق وجود داشته است! جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 4 روز پس از والنتاين فرنگي است! اين روز "سپندارمذگان" يا "اسفندارمذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندارمذ لقب ملي زمين يعني گستراننده، مقدس، فروتن است. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است .در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند که با نام آن روز و ماه تناسب داشت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ يا اسفندارمذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندارمذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند. سپندارمذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند. شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنیم. پسر زشت(پسر خوب سابق) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 12:1 توسط محسن |
|
|
بجوييد ؛ پيدا خواهيد کرد خوشا به حال کساني که از فقر روحي خود آگاهند زيرا ملکوت آسمان از آن ايشان است. مواعظي از عيسي مسيح |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 14:42 توسط |
|
|
بعضي مردم بزرگ آفريده شده اند ********************************
باز مطمئن نبودم....... پس به هر وسيله اي كه بود بزرگي را به زور به خود بستم........اما موقعي كه خود را در اوج بزرگي يافتم ، ديگر تاب تحمل خود را نداشتم. پس همه بزرگي ام را شبي مهتابي به نسيمي گريان كه پريشان مي گذشت بخشيدم...ونسيم از آن بزرگي ، گرد بادي شد وهمه چيز را با خود برد........ ومن ماندم ويك اتاق خالي با پنجره اي رو به حياطي كه در آن هيچ گلي پيدا نيست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 11:24 توسط |
|
|
عشق چيست؟ازدواج يعني چه؟..... شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چيست؟ استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!" شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟" و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر مي ديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ."استاد گفت: "عشق يعني همين!" شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟" استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي!" شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم." استاد باز گفت: "ازدواج هم يعني همين!!" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 20:6 توسط |
|
|
مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبديل ميشوند
مراقب گفتارت باش آنها به کردار تبديل ميشوند
مراقب کردارت باش آنها به عادات تبديل ميشوند
مراقب عاداتت باش آنها به شخصيت تبديل ميشوند
مراقب شخصيتت باش آن سرنوشتت خواهد شد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 20:4 توسط |
|
|
دل من می سوزد که قناری ها را پر بستند که پر پاک پرستو ها را بشکستند و کبوترها را... آه کبوتر ها را... دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بيند مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چيند وای باران! وای باران! شيشه پنجره را باران شست! از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای باران! وای باران! پر مرغان نگاهم را شست! حميد مصدق
(محسن) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 21:30 توسط محسن |
|
|
روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت ميکرد . خدا گفت: چيزی از من بخواهيد هر چه که باشد به شما خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است و هر که آمد چيزی خواست يکی بالی برای پريدن و ديگری پايی برای دويدن. بکی جثه ای بزرگ خواست و آن يکی چشمانی تيز. يکی دريا را انتخاب کرد و يکی آسمان را. در اين ميان کرم کوچکی جلو آمد و به خدا گفت: من چيز زيادی از اين هستی نمی خواهم نه چشمانی تيز و نه جثه ای بزرگ نه بالی و نه پايی نه آسمان و نه دريا. تنها کمی از خودت تنها کمی از خودت را به من بده خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شبتاب شد. خدا گفت: آن که نوری با خود همراه دارد بزرگ است حتی اگر به قدر ذره ای باشد . تو حالا همان خورشيدی که گاهی زير برگی کوچک پنهان می شوی و رو به ديگران گفت: کاش می دانستيد که کرم کوچک بهترين راخواست زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست. هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد وقتی ستاره ای نيست چراغی مثل کرم شبتاب روشن است و کسی نمی داند که اين همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشيده است. عرفان نظر آهاری
(محسن) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 21:28 توسط محسن |
|
|
از اين دل افسرده و نالان چه بگويم سوختم جان دلم از غم هجران چه بگويم کاش ميشدتو بيايی غم دل باتو بگويم دوستان شرح پريشانی من گوش کنيد بازم دلم گرفته وکاری جز اينکه به سراغ کلبه محقرم بروم به ذهنم نمي ايد . امشب دوباره دل تنگی و دردهای کهنه به سراغم آمدند و آرامشم را بر هم زدند. ودوستان قديمی ديگر در کنارم نيستند تادردهايم را بازگو کنم تا اندکی آرام شوم . پس اين بار برای تو می نويسم تا شايد قلبم را که همچون دريايست طوفانی به ساحلی آرام تعقير دهی . ننگ است در طريقت وآيين عاشقی از دوست اگر غير دوست آرزو کنيم
محسن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 21:27 توسط محسن |
|
|
و بعد از رفتنت..... شبی از پشت يک تنهايی نمناک و بارانی تو را با لهجه گل های نيلو فر صدا کردم. تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم. پس ازيک جستجوی نقره ای در کوچه ها ی آبی احساس تو را از بين گلهايی که در تنهاييم روييد با حسرت جدا کردم. و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی: دلم حيران و سر گردان چشمانی است رويايي و من تنها برای ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتی از تنهايي و حسرت رها کردم. همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت نارنجی خورشيد وا کردم. نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شايد خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد. و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک بر داشت. و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد. و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره دانه بر می داشت نگاهش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود. و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت. کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد. و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد. کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد. ومن با آنکه می دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان توام برگرد! ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد کسی از پشت پنجره آرام و زيبا گفت تو هم در پاسخ اين بی وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم. و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر. نمی دانم چرا؟ شايد به رسم پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم مريم حيدر زاده
(محسن)پرانتز یعنی من فقط این مطلی رو کپی کردم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 19:29 توسط محسن |
|
|
دلهای پاک ای کاش دلهای آدميان اندکی آسمانی بود . کاش می شد با تبسمی پاک يکديگر را صدا ميکرديم . کاش نسيمی به دلهامان می وزيد و درد وغم را از دلهايمان ميبرد . کی ميشود که دروغ ونيرنگ جای خود را به صفا و محبت دهد تاشايد دوستان اندکی هم ديگر را باور کنند برای آن روز دعا خواهم کرد . اگر چه دوست به چيزی نمي خرد ما را به عالمی نفروشيم مويی از سر دوست
محسن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 19:28 توسط محسن |
|
|
الهي تو بميري من بمونم سرقبرت بيام روضه بخونم الهي سرخک و اريون بگيري تب مالت و فشار خون بگيري اگر بردي از اينها جان سالم الهي درد بي درمون بگيري **** الهی بخونی و نظربدی اگه نظر ندی خيلي بدی
پسر بد این رو نوشته (شخصیت دوم من!) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 19:27 توسط محسن |
|
|
سلام بر همه ی عزیزان. ۱۸ شهریور تولد منه همین
شما میتونید پیامهای تبریکتون رو به صورت نظر یا به طور شخصی به m_behrooz_18 @yahoo.com بفرستید پسر خوب سابق |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 1:36 توسط محسن |
|
|
سلام از دوستانی که رمز بازی های جی تی ای ۴ و ۵ هم پی اس ۲ و هم کامپیوتر را دارند برای من ارسال کنند . مرسی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 0:2 توسط محسن |
|
|
هيچ حرف دگری نيست...
هيچ حرفِ دگری نيست که با تو بزنم تو نمی فهمی اندوه مرا چه بگويم به تو ای رفته ز دست ؟ شدم از مستی چشمانِ تو مست
و یه نکته مهم : اندازه آدمها به اندازه مشکلاتشان است
محسن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 11:30 توسط محسن |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سين... به زيبايي سلام
لام... به افتخار لياقت داشتنت الف... به شيريني آمدن ميم... به پاکي معرفت و عشق و... س ل ا م |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
| پیوندها |
|
پسر بد پسر خوب پسر زشت آرزو پریا آفتاب كميل زيبا |
|
RSS
|